اشتراک
کد خبر: 2490

امروزه مغازه های شهر پر از لوازم زرق و برق دار و خیره کننده اند. شاید دور از ذهن باشد که با این همه پیشرفت کسی در مغازه ای چوبی آنهم با 120 سال قدمت کاسبی کند.

امروزه مغازه های شهر پر از لوازم زرق وبرق دار و خیره کننده اند. شاید دور از ذهن باشد که با این همه پیشرفت کسی در مغازه ای چوبی آنهم با 120 سال قدمت کاسبی کند.

به گزارش گلستان 24، اما در محله درب نو یکی از محله های قدیمی شهر گرگان، (از نظر جغرافیایی محله درب نو در میان محلات نعلبندان در مرکز، دوشنبه ای در شمال و میدان عباسعلی در غرب قرار گرفته است) پیرمردی 90 ساله معروف به حاج عباس خلاقی، که از بچگی در کنار پدر، حرفه ساخت بخاری هیزمی،منقل کباب،سیخ، کرسی ودر یک کلام وسایل حلبی را آموخته، در یک کلبه چوبی امرار معاش می کند.

در حالی که هیاهوهای تکنولوژی و پیشرفت کنونی از دربهای کنترلی و دزدگیر و دوربینهای مدار بسته در مغازه های شهر بیداد می کند اما او ساده و پرتلاش همچنان این حرفه را با اصالت ادامه می دهد.

برایم جالب بود با مردی همکلام شوم که عمری خادم امام حسین(ع) و مساجد بوده و هنری دارد که شاید به ظاهر دیگر کاربرد زیادی نداشته باشد.

حاج عباس می گفت: از بچگی کنار پدرم این حرفه را یاد گرفتم و از این طریق امرارمعاش میکنم. قبلاً بخاری و منقل کباب و ... زیاد می ساختیم اما الان دیگر توان ندارم.

نداشتن بیمه و پشتوانه یکی از دغدغه های او بود. او می گفت: سنم بالارفته و با این گرانیها و سختی روزگار از عهده خرج و مخارج دوا و دکترم برنمی آیم.

خواستم کمی به او نزدیکتر شوم، پرسیدم پدرجان چند تا فرزند داری؟ در حالیکه حلبی را برای ساخت کندوک آماده می کرد(کندوک ظرفی برای جوش کردن آب استفاده می شود) به مهربانی پاسخ داد: چهار دختر و چهار پسر، وقتی کلمه پسر را گفت ناخودآگاه اشک در چشمانش حلقه زد. به آرامی رو به من کرد و گفت: یک پسرم فوت شده، از تعداد نوه ها و نتیجه هام خبر دقیقی ندارم. حرف نوه ها که شد با لبخندی مهرآلود گفت: تازه اسم بعضی از آنها رو هم نمی دانم.

حاج عباس گذری به سالهای جوانی خودش زد و از خاطرات آن زمان یاد کرد. او می گفت: آن زمان حرفه پدرم یکی از پر کاربردترین حرفه ها بود. حرفه ای که لوازمی را می ساخت که گرما بخش محافل و خانه ها بود. او ادامه داد: آن زمان بخاری هیزمی و کرسی خیلی استفاده می شد. بچه که بودیم کل خانواده دور کرسی حلقه می زدیم و گپ می زدیم، خیلی خوش می گذشت. هرچند الان وسایل جدید آمده و دیگر دور هم جمع شدنها خیلی کمتر شده است.

 ناراحت بود ازاینکه دیگر توان رفتن به نماز جمعه و خادمی مجالس امام حسین(ع) را ندارد. خواسته اش از مسئولین بیمه و حمایت بود.

از درب کلبه اش که خارج می شدم صدایم کرد و گفت: جوان! قدر جوانیت را بدان و از این دوران در راه خدا و خدمت به خلق خدا استفاده کن. خدا را شکر کن که در مملکت اسلامی زندگی می کنی. یادت باشد بار کج به منزل نمی رسد.

اخبار مرتبط
نظرات
ارسال نظر

نظرات پس از تایید منتشر خواهد شد. آدرس ایمیلتان منتشر نخواهد شد.

آخرین عناوین
پربازدید ترین‌ها