اسم من یار محمد، فامیلیم، نظری فرزند امان محمد، معروف به آنابای هستم. متولد ۱۲۹۹ هجری شمسی می باشم، چون پدرم روز جمعه بدنیا آمده بود، او را آنا، که در زبان ترکمنی، جمعه معنی می دهد، نامگذاری کرده اند و چون قدری متمول بوده، او را «بای» به معنای توانمند لقب داده و در نهایت آنابای، نام گرفته است، اما اسم اصلی او امان محمد بوده است.

بیوگرافی استاد یارمحمد آخوند نظری از زبان خودشان

به گزارش گلستان 24، من در زمان کودکیم علم جدید خواندم و به مدرسه رفتم، حدود سال۱۳۱۶ و جزء اولین سری از دانش آموزان ترکمن صحرا بودم که مدرک ششم ابتدایی را از مدرسه آق قلا، دریافت داشتم، البته از کلاس اول تا کلاس چهارم را در مدرسه روستای چن سولی خواندم و بعد به آق قلا رفتم و دو سال در آنجا درس خواندم، تا اینکه در امتحان نهایی قبول شده و مدرک گرفتم و بعد تصمیم داشتم برای ادامه تحصیل به دارالتربیه تهران بروم و با کمک و حمایت آقای حاج محمد آخوند گرگانی، که نماینده مردم ترکمن صحرا در مجلس بود، در تهران باشم.

در آن دوره، آقای حکمت وزیر آموزش و پرورش بود. در آن زمان تمام کارهای بنده برای اعزام به تهران، از طرف خانواده ام فراهم شده بود. در آن موقع رئیس اداره املاک علی آباد شخصی بنام سلطان خلیل پرچم بود که از هر لحاظ شخصی بسیار مهم دولتی در این منطقه بود او مرا خوب می شناخت و از قصد رفتن من به تهران آگاه شده بود. او روزی دو نفر مامور ژاندارمری را به منزل ما فرستاده و خواسته بود که من به حضورش برسم. من بلافاصله به علی آباد رفتم و به حضورش رسیدم و او از من خواست که به تهران نروم و در نزد او باشم و در اداره املاک، کار کنم. او اضافه کرد که من برای کارهای اینجا به وجود شما نیاز دارم. تو باسواد هستی و خط خوبی هم داری و شخص امینی هستی و من اجازه نمی دهم که تو به تهران بروی. من به او گفتم که می خواهم به درس خود ادامه بدهم و برای این کار قبلا تقاضا دادم و در تهران موافقت شده و منتظر جواب هستم و احتمالا امروز یا فردا جواب می رسد و بایستی بروم. او بسیار سماجت کرد و گفت که اگر هم بروید من به دربار شاهنشاهی نامه نوشته و از آن طریق شما را به اینجا خواهم آورد.

بدین ترتیب من مجبور شدم از رفتن به تهران منصرف شده و بمانم و نزد او در کارهای املاک همکاری کنم و بالاخره نرفتم. من حدود دو سال در اداره املاک علی آباد کار کردم و بعد، روس ها به منطقه ما آمدند و ترکمن صحرا را اشغال کردند و کار اداره املاک هم فکر می کنم در سال ۱۳۱۸ باشد که به پایان رسید.

من پیش از آن دائما با خدا و قرآن بودم، دیندار بودم و به مسائل دینی، علاقه زیادی داشتم و در این فکر بودم که چطوری به حوزه علمیه بروم و علوم دینی بخوانم و با این فکر به منزل مراجعت کردم. در آن دوره شخصی بود بنام ملا عبدی، فرزند عباس، که نام اصیلش عبدالله بود. او با پدرم رفت و آمد داشت و به منزل ما زیاد می آمد. خودش ساکن روستای اوچ تپه بود. او در یکی از این روزها، از حال و احوال من باخبر شد و می دانست که من به علوم دینی علاقه زیادی دارم. بنابر این، او مرا نصیحت کرد که به مکتب خانه بروم و درس دینی و اسلامی بخوانم. در آن زمان من نمی دانستم که برای ادامه تحصیل به کجا باید رفت و نزد چه کسی باید رفت و راه و رسم مکتب خانه چگونه است؟

او به من توصیه کرد که به اوچ تپه بیایم و نزد او درس بخوانم و تاکید کرد من به شما آموزش می دهم. من از این پیشنهاد ملا عبدی بسیار خوشحال شدم و بلافاصله بعد از موافقت خانواده ام یکسال در آنجا درس خواندم و علوم دینی و اسلامی را یاد گرفتم. او خودش یک ملا بود و هنوز آخوند نشده و به درجه روحانیت نرسیده بود و به عبارتی، علم او محدود بود و نمی توانست بیش از آنچه که می دانست بمن بیاموزد و روح جستجوگر مرا إرضاء کند. من از او اجازه گرفتم تا به حوزه دیگری بروم، او از این تقاضای من بسیار ناراحت شد و نمی خواست مرا از دست بدهد. من گفتم که در این راه مبتدی هستم و نمی دانم برای ادامه تحصیل به کجا باید رفت و از او خواهش کردم که بمن کمک کند و پیشنهاد کردم که به هر کجا که خواستی با هم برویم و ادامه تحصیل بدهیم تا تو هم باسواد شوی و هم من. و در این راه من تمام هزینه ی تحصیلی شما را پرداخت خواهم کرد. تو فقط مرا هدایت و راهنمایی کن تا با هم در یک مکان مناسب به درس خودمان ادامه دهیم. او بالاخره قبول کرد که با هم به تحصیل خودمان ادامه بدهیم. در آن دوره حوزه علمیه بگ مراد ایشان، در روستای «قزقلی» در منطقه گنبد، حوزه معروفی بود. این روستا در غرب گنبد قرار داشت و ما پس از شور و مصلحت به حوزه «بگ مراد ایشان» رفتیم و در آنجا تحصیل کردیم که عید قربان از راه رسید و طلاب حوزه، برای عید تعطیل شدند و هر کدام به روستای خود رفتند و ما نیز به خانه های خود مراجعت کردیم. بعد از تعطیلات عید قربان من دوباره به نزد ملا عبدی رفتم تا با او به حوزه برویم، اما او از رفتن عذر خواهی مرد و گفت که من زندگی دارم و ادامه تحصیل برایم مشکل است و شما تنهایی به حوزه بروید و به درس خود ادامه بدهید و من از شما بسیار راضی هستم که اینطور بمن محبت دارید. سپس من با او خداحافظی کرده و بطرف حوزه «بگ مراد ایشان» رهسپار شدم و چند روزی در آنجا به درس خود ادامه دادم.

استاد بگ مراد ایشان دست تنها بود و کمک مدرسی نداشت و نمی توانست آنطوریکه باید و شاید به کار طلاب برسد و بموقع درس بدهد، بنابراین او هم، روح جستجوگر مرا ارضا نکرد. من می خواستم بیشتر بدانم و در این راه پیشرفت کنم. بدین ترتیب به فکر افتادم تا به حوزه دیگری بروم. در آن روستا شخصی بود بنام«آماش آخوند» و از طایفه قوجق، که ساکن قزقلی بود، او در حوزه علمیه «کله پست» در بخش کمیش تپه آن زمان و گمیشان فعلی، درس می خواند. آماش آخوند، روزی به مرخصی آمده بود که من او را دیدم و مشورت کردم. آخوند توصیه کرد با او به حوزه علمیه کله پست بیایم و من قبول کردم و این تصمیم خود را با بگ مراد ایشان در میان گذاشتم و او هم قبول کرد و بعد، از آن خداحافظی کرده و با رضایت استاد، به همراه آماش آخوند، به روستای کله پست حرکت کردم تا از محضر استاد عالی مقام آن زمان، جناب «قربان آخوند اراده ای»، که در غرب ترکمن صحرا، از شهرت خوبی برخودار بود و در نزد روحانیون و اساتید حوزه ها، صاحب نام و معروف بود، بهره بگیرم. بالاخره به آن حوزه رفتم و درسم را شروع کردم. مدتی در آن حوزه، نزد آن استاد جلیل القدر تحصیل کردم. مدتی بعد، اهالی و معتمدان روستای قارقی، که در آن زمان، روستای بسیار بزرگی بود، از استاد قربان آخوند دعوت کرد که به روستای قارقی بیاید و در آنجا حوزه علمیه جدیدی را برپا بدارد و آن روستا را با نور علم منور سازد. استاد پذیرفت و بعد طلاب حوزه، به اتفاق استاد، به روستای قارقی رفتیم و در حوزه علمیه جدید آن روستا، به تحصیل خود ادامه دادم.

من حدود چهار سال در آن حوزه ، از محضر استاد جلیل القدر، که در تمام ترکمن صحرا مشهور شده بود، بهره بردم. استاد قربان آخوند اراده ای بیشتر اوقات از محاسن عبدالقادر آخوند داغستانی صحبت می کردند و از ایشان به لحاظ علمی و رفتاریش بسیار تعریف می نمودند. چون خودشان از محضر آن استاد فیض برده و از حوزه علمیه آن استاد، فارغ التحصیل شده و آخوند شده بودند. محبت عبدالقادر آخوند داغستانی با تعریفات استادم در دلم نشست و از استاد بزرگوارم جهت تحصیل نزد عبدالقادر آخوند داغستانی کسب اجازه نمودم استاد اراده ای، وقتی که از تصمیم من آگاه شدند، بسیار خوشحال گشتند و مرا تشویق کردند که به آنجا بروم و از محضر آن استاد ، بهره بگیرم و بالاخره با تشویق و راهنمایی و رضایت استاد قربان آخوند، من به گلیداغ که در شرق ترکمن صحرا، بود رفتم، و به محضر مشهورترین استاد ترکمن صحرا بنام «عبدالقادر آخوند داغستانی»، معروف به لزگی آخوند، مشرف گشتم. حدود ۸ یا ۹ سال در آن حوزه ماندم و درس خواندم. در آن زمان رفت و آمد بسیار مشکل بود و گلیداغ از محل سکونت من، یعنی روستای قره بلاغ، بسیار دور بود و من بایستی از طریق گنبد به کلاله رفته و سپس از آنجا ، راه کوهستانی بسیار دشواری را طی کرده و به گلیداغ می رسیدم. این مسیر بسیار دور بود و بسیار دشوار. در آن زمان اتومبیل نبود و رفت و آمد با الاغ و اسب انجام می شد و من با مشکلات زیاد این مسیر را طی میکردم و به درس خود ادامه می دادم. در آن زمان، من از روستای خودم تا گلیداغ با اسب می رفتم و این مسیر را، در سه شبانه روز می رفتم و موقع برگشتن نیز سه شبانه روز طول می کشید. من تنها رفت و آمد می کردم و از محلمان، کسی را همراه و هم سفر نداشتم. در اواخر تحصیلاتم، از روستای خودمان آقایان: صفرعلی آخوند نظری نژاد و آتا آخوند و ملا ایشان را با خودم بردم و آنان با من همراه و هم سفر شدند. من بعد از پایان دروس حوزه و آخوند شدن، به روستای خودمان مراجعت کردم و آنها هم با من برگشتند و در آنجا نماندند.

من حوزه جدیدی در روستای قره بلاغ ایجاد کردم، بعد آن همراهان من به این حوزه جدید آمدند و نزد خودم درس خواندند و از این حوزه آخوند شدند.

تأسیس حوزه در این روستا، یک نیاز اجتماعی بود. در آن سال ها جوانان علاقمند به فراگیری علوم دینی زیاد بودند، اما حوزه علمیه ای نبود و یا کمتر بود و اگر هم بود محدود بود. در روستاهای اطراف ما این نیاز بیشتر احساس می شد و بزرگان محل، راغب بودند که من در روستا حوزه علمیه دایر کنم و وقتی که تحصیلات من به پایان رسید و من با درجه آخوندی به روستای خود مراجعت کردم، همه اهل محل، از جمله مرحوم حاج ناز محمد، اخوی بنده، که فوق العاده به مسائل دینی علاقمند بود، خوشحال شدند و آنان از من می خواستند که حوزه علمیه ای تأسیس کنم و چراغ علم و دانش را در این روستا روشن نمایم و همگی برای هر نوع کمک، همیاری و همکاری، آمادگی خود را اعلام کردند و مرا نسبت به انجام این کار، بسیار تشویق و امیدوار کردند، بنابراین من درخواست آنها را با جان و دل قبول کردم و این حوزه علمیه را در سال۱۳۳۰، تاسیس کردم و خدا را شکر، که در طول ۵۰ سال گذشته که از آغاز بکار آن می گذرد، تاکنون بیش از ۳۰۰ طلبه، از این حوزه، فارغ التحصیل شدند و هم اکنون با درجه آخوندی، در نقاط مختلف ترکمن صحرا سرگرم تدریس و تربیت فرزندان این دیار می باشند و من به جرأت می توانم بگویم که در طول این سال ها، أخوی بنده، مرحوم حاج ناز محمد، با کمک های مادی و معنوی خود، همواره پشتیبان و حامی این حوزه بودند. از خداوند منان برای ایشان اجر جزیل و پاداش کثیر مسئلت دارم. در هر حال، بعد از شروع بکار این حوزه، روز به روز بر شکوه و عظمت آن افزوده شد و من خدا را شاکرم که اولا چنین توفیقی نصیب من شد و ثانیا تأسیس حوزه با اقبال خوب مردم، خصوصا جوانان، روبرو شد. این حمایت و استقبال، حاصل تلاش، جدیت و فعالیت چشمگیر بنده در این حوزه بوده است و بسیار خوشحالم که این تلاش و کوشش، در راه ترویج علوم اسلامی و دین و آیین بر حق خدا و راه رسول خدا، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم بوده و من در این راه گام بر می دارم.

به نقل از کتاب «قره بلاغ چشمه عرفان»

ارسال نظر

آخرین اخبار