همراه احمد، چند شهید دیگر هم آورده بودند.رفتم کنار تابوتش. کفن را کمی از روی او، کنار زدند.احمد، پلاک داشت و لباس بسیجی تنش بود. تا زیر پوش کرمی رنگش را دیدم، فهمیدم که این پیکر احمد است.

مادری که با دیدن پیکر پسرش از هوش رفت + عکس

آنچه در ادامه می خوانید، گفتگوی سرکار خانم سمیه مهریان جاهد با خانم طاهره امیدیان ( مادر شهیدان احمد و محمود حق جو) است که در اختیار مشرق قرار گرفته است. ضمن تشکر از این دو بزرگوار، این گفتگو را در دو بخش تقدیمتان می کنیم. 

-----------------------------------------------------------------

به گزارش گلستان 24، همسایه ای داشتیم به اسم "دخترآقا" ؛ دختر آقا، پیرزنی بود فقیر و تنها. از سادات بود، از اولاد پیغمبر.

یک روز صبح مرا دید و گفت : " طاهره خانم! خواب خوبی برایت دیده ام.خواب دیدم از مشهد آمده ای و روی هر کدام از شانه هایت، یک ستاره می درخشد. گفتم، اینها را از کجا آورده ای؟! گفتی، امام رضا(ع) به م داده. "

تعبیر این خواب این است که خداوند به تو، دو پسر خواهد داد، پشت سر هم. این دو پسر، اینقدر خوب شوند، که بمانند!

چند ماه گذشت. سال46 بود که خدا، "احمد" را به ما داد. دو سال بعد هم "محمود" روزی خانواده ی ما شد.

بعد از تولد محمود، دخترآقا مرا دید و گفت : " خداوند، ستاره هایت را داد."

 

احــــمــد

همسایه ای داشتیم که تازه از روستا آمده و خیلی مستضعف بودند. احمد می گفت : " مامان! غذا را زود درست کن تا اول ببریم برای معصومه خانم بعد خودمان بخوریم. "

وقت نماز و روزه گرفتنش نشده بود ولی روزهای نوزده، بیست و بیست و یکم ماه رمضان را روزه می گرفت. می گفتیم: " به تو که واجب نیست، کله گنجشکی بگیر! "

می گفت : " کله گنجشکی که روزه نیست! می خواهم روزه ی واقعی بگیرم! "

یازده ساله بود که انقلاب شد.امام خمینی را خیلی دوست داشت. حاج آقا به ش می گفت: " مگر تو، آقای خمینی را می شناسی؟!"  جواب می داد : " ما امام حسین(ع) را ندیده ایم ولی می دانیم راهش حق است؛ آقای خمینی، راه امام حسین(ع) را می رود."

ما را می فرستاد دعای کمیل و ... اما خودش نمی آمد! یک بار که از مراسم دعا برمی گشتیم، دامادم گفت : " من احمد را توی مراسم دیدم! "

فهمیدیم،احمد، توی این مراسم ها شرکت می کند اما دلش نمی خواهد دیگران متوجه ی کارهایش شوند.

وقتی رسیدیم خانه،دامادم تصمیم گرفت مچ احمد را بگیرد؛ برای همین شروع کرد به تعریف از مراسم دعا و از روی عمد،چند جای حرفش را اشتباه گفت. احمد زد زیر خنده و گفت : " حسین آقا! شما که همه ش را جابه جا گفتید! "

دامادم خندید و گفت : " تو که نیامده بودی، از کجا می دانی؟ "

چند وقتی بود با بچه های ضد انقلاب می گشت. می ترسیدم  از راه به درش کنند. می گفتم : " احمدجان! چرا با اینها می گردی؟ " می گفت : "اینها ضد انقلاب اند، می خواهم به راه راست بیاورمشان." می گفتم : " اگر خودت را از راه به در کردند چه؟" می گفت : " نترس! من تا ابد ، سرباز خمینی ات هستم! "

احمد را می شناختم اما همچنان نگران بودم.

یک شب خواب دیدم،از در مسجد جامع، خانمی بیرون آمد که سرتا پا، سیاه پوشیده بود. نشناختمش.گفت : "غصه ی احمد را نخور! احمد، مال ما است! یک بسته مُهرنذر کن و بگذار مسجد. نگران هم نباش! "

صبح، خوابی که دیده بودم را برای خانواده ام تعریف کردم. گفتند،چون با فکر و خیال می خوابی، چنین خوابی دیده ای. خلاصه، نرفتم و مُهرها را نخریدم. همان شب دوباره خواب دیدم،صدایی به من گفت : " چرا نذرت را ادا نمی کنی؟ مگر نگفتیم احمد، مال ما است ؟ "

صبح، بدون اینکه به کسی چیزی بگویم،رفتم یک بسته مُهرنماز خریدم و گذاشتم مسجد جامع.

تازه از راه رسیده بود. مقداری پول به من داد و گفت : " مامان! دارند برای کمک به جبهه، پول و... جمع می کنند.شما هم برو یک چیزهایی بخر و هدیه کن."

گفتم : " شما که هنوز لباس هایت را درنیاورده ای، خودت سریع برو و برگرد."

گفت : " آنها مرا می شناسند.نمی خواهم کسی،متوجه ی کار خیرم بشود."

چهارده سال بیشتر نداشت ولی درشت هیکل بود. رفته بود، هم خون داده بود، هم ثبت نام کرده بود برای جبهه. خندیدم و گفتم : " تو بچه ای؛ تو را جبهه نمی برند."

خندید و گفت : " مامان! نکند مرا از سر راه آورده ای که از سن و سالم خبر نداری! آخر، آدم به این هیکل، فقط چهارده سالش است؟! ثبت نام کردم، تمام شد رفت! "

رفت و سه ماه در جبهه های "پاوه" و "نوسود" ، ماند.

خودش به مرخصی نمی آمد، مرخصی هایش را می داد به دوستش. بالاخره بعد از مدتی به خانه آمد. وقتی علت دیر آمدنش را پرسیدم، گفت : "مامان! شما دور و برت شلوغ است؛ حاج آقا هست، بچه هایت هم همینطور. اما مادر دوستم، تک و تنهاست.من به جای خودم، او را به مرخصی می فرستم تا مادرش زیاد تنها نماند."

برای بار دوم، ثبت نام کرده بود برود جبهه. گفتم : " پس درس و مشقت چه می شود؟ " گفت : " مامان! من به دانشگاه جبهه می روم؛ به دانشگاه انسان سازی! دانشگاه و مدرسه ی اصلی، جبهه است، نه آن چیزی که بقیه می روند و در آن درس می خوانند! "

یکی از روحانیون بزرگ، رفته بودند بازدید از جبهه .بچه بسیجی ها را آورده بودند پیش ایشان.احمد هم رفته بود اما دور از جمع نشسته بود.آن روحانی به احمد گفته بود، شما هم بیا بنشین اینجا. احمد گفته بود : " نمی آیم! چون نمی خواهم با من مصاحبه کنند. مگر هر کس به جبهه می رود، باید مصاحبه کند تا همه ببینندش! "

آن روحانی هم بلند می شود. پیش احمد می رود و می گوید : "تا این بچه بسیجی ها هستند، اسلام شکست نمی خورد."

 

روزهای جمعه، تعطیلی ها یا هر وقت که به مرخصی می آمد، بی کار نمی نشست؛می رفت زیر دست بنا، کارگری. از درآمدش به خانواده های فقیر و مستضعف کمک می کرد.

یک بار،وسط روز کارش را رها کرده و آمده بود خانه. خیلی ناراحت بود. گفتم : " چه شده؟ "  گفت : " آقای بهشتی را شهید کردند."

دوشب و دو روز، لب به غذا نزد. گریه می کرد و می گفت : " امروز آقای بهشتی را شهید می کنند، فردا هم امام را. ما زنده باشیم و اینها را شهید کنند؟!  بعد به مان بخندند و بگویند، یکی یکی از بین می بریم تان؟ "

می گفت : " مامان! اگر کوپن نفت، برنج و ...ات را نمی خواهی، بده به من! "

می گفتم : " به چه دردت می خورد؟! "

می گفت : "وقتی کسی از شما چیزی می خواهد، اگر می توانید به او بدهید. اگر هم نمی توانید،دیگر از او سوال نکنید که آن وسیله را برای چه می خواهد! "

بعد ها فهمیدم که کوپن ها را می برده و به خانواده های مستضعف می داده.

صدای قشنگی داشت. می گفت : " مامان! توی جبهه وقت نماز که می شود، می گویند، احمد باید اذان بدهد."

می گفت : " مامان! صدای اذان ما، دشمن را می ترساند."

می گفت: " صدام که عددی نیست! او را از بین می بریم و می رویم با اسراییل می جنگیم و قدس را آزاد می کنیم."

سال63بود. آمدم خانه، دیدم رنگ و روی احمد پریده.رفته بود برای جبهه،خون داده بود. گفت : " مامان! امام فرموده اند، رفتن به جبهه، واجب است. توی طرح " لبیک یا خمینی" ثبت نام کردم؛ چند روز دیگر می روم منطقه."

حدودا ده روز بعد، اعزام شد. بعد از چند روز هم آمد مرخصی. گفت : " مامان! خواب دیده ام که شهید می شوم.مبادا بعد از شهادت من،به بهانه ی اینکه مادر شهید هستی،از موقعیتت سوء استفاده کنی و به دیدار امام بروی. اگر تو در راه امام حرکت کنی، هر جا که باشی، امام می بیندت."

بعد هم از خانه بیرون رفت. وقتی به خانه برگشت، دیدم یک عکس بزرگ از چهره ی خودش، توی دستش است. گفت: " این عکس را گرفته ام تا بعد از شهادتم، در مراسم تشییع ام استفاده کنید."

گریه م گرفت. گفتم : " چرا مدام می گویی، قرار است شهید شوی؟ مگر هر کس به جبهه می رود، شهید می شود؟! "

احمد تا اشک های مرا دید، گفت : " شوخی کردم بابا! می خواستم ببینم چقدر طاقت داری! نه من لیاقت شهادت دارم، نه شما قرار است مادر شهید، شوی."

فردای آن روز احمد عازم جبهه های "جزیره ی مجنون" شد. موقع رفتن، لبخندی زد و گفت : " مامان! پسرت رفت ها! سرباز خمینی ات رفت! "

رفته بود به حاج آقا و یکی از همسایه هایمان گفته بود، خواب شهادتم را دیده ام.این آخرین سفر من است.برگشتی در کارم نیست. این موضوع را به مادرم گفته ام، اما هر کاری می کنم، نمی توانم او را راضی کنم به شهادتم. بعد از من، هوای مادرم را داشته باشید."

قرار بود20روز دیگر برگردد اما هرچه منتظرش شدیم،خبری نشد که نشد. یک شب خواب دیدم، پدر صلاح پورمیدانی (1) ، آمده و می گوید احمد و صلاح، شهید شده اند و از من برای آنها،کفن می خواست.

از خواب بیدار شدم و گریه کردم.خوابم را برای اعضای خانواده ام تعریف کردم.گفتند، با فکر و خیال خوابیده ای به همین خاطر چنین خوابی دیده ای.

این خواب توی ذهنم مانده و مرا به خودش مشغول کرده بود تا اینکه دو روز بعد، یکی از خانم های فامیل آمد خانه مان. تابستان بود و بچه ها توی خانه خوابیده بودند.مهناز خانم گفت : "طاهره خانم! بلند شو خانه را مرتب کن."

گفتم : " دوتا پتو است دیگر،بعدا جمعش می کنم. پریشب خواب احمد را دیده ام؛ قلبم می خواهد بترکد."

اما دیدم مهناز خانم بلند شد و شروع کرد به مرتب کردن خانه. در همین بین،همسرش آمد و او را صدا زد و آرام پرسید: " گفتی؟"  مهناز خانم هم با اشاره ی سر گفت: " نه! "

حدس زدم اتفاقی افتاده اما چون باردار هستم، می ترسند چیزی به من بگویند. مهناز خانم، خواهر شهید بود. به او گفتم : " جان شهیدت! احمدم طوریش شده؟ "

دیدم چشمانش پر از اشک شد.گفت : " نه! پای احمد آقا، مجروح شده، بیمارستان است." گریه م گرفت. گفتم : " مجروح نشده، شهید شده! " بعد هم از هوش رفتم.

وقتی به هوش آمدم، دیدم خانم مشکانی- یکی از دوستانم- بالای سرم است. گفت : " خانم حق جو! طوری نشده که! احمدت مجروح شده، الان هم بیمارستان است."

بعد سوار ماشین شدیم تا به بیمارستان برویم. وسط راه، دیدم دارند به طرف باغ بهشت می روند. چشمانم پر از اشک شد. گفتم : " چرا وقتی می گویم احمد شهید شده، می گویید نه! آخر، این راه بیمارستان است؟ "

اشک از چشم همه شان سرازیر شد. گفتند: " احمد، در جزیره ی مجنون، شهید شده. پیکرش را هم آورده اند باغ بهشت.می رویم او را ببینی."

احمد، بر اثر اصابت گلوله ی تانک، شهید شده بود. وقتی به باغ بهشت رسیدیم،حاج آقا را هم دیدم. رفتیم غسالخانه تا پسرم را ببینیم.

همراه احمد، چند شهید دیگر هم آورده بودند.رفتم کنار تابوتش. کفن را کمی از روی او، کنار زدند.احمد، پلاک داشت و لباس بسیجی تنش بود. تا زیر پوش کرمی رنگش را دیدم، فهمیدم که این پیکر احمد است.خودم آن زیر پوش را برایش خریده بودم.احمد، کاراته کار بود وقتی کفن از روی بازوهای ورزیده اش کنار رفت، شک نکردم که کسی که توی تابوت خوابیده، احمد من است.

آرام آرام کفن را از روی احمد کنار زدند. آخرین چیزی که آن روز دیدم، این بود؛ احمدم ، سر در بدن نداشت.

یاد این حرفش افتادم که می گفت : " خوش به سعادت شهدایی که  بی سر ، به ملاقات مولایشان حسین(ع) می شتابند."

و از هوش رفتم.

حاج آقا تعریف می کرد : " بعد از شهادت احمد، عکس او را دور میدان امام خمینی(ره) زده بودند. دیدم پیرزن فقیری، کنار عکس احمد ایستاده و گریه می کند. نزدیک رفتم و پرسیدم : " چه شده مادر ؟ "

گفت : " این پسر من است. چه اتفاقی برایش افتاده؟ چرا عکسش را اینجا زده اند؟ "

پیرزن در میان هق هق گریه اش گفت : " این پسر، سه چهار سال است برایم مرغ می آورد، کوپن نفت می آورد.خیلی هوایم را دارد ولی چند روز است به دیدنم نیامده. "

تازه آن موقع بود که فهمیدیم، احمد با کوپن ها و پول های کارگری اش چه می کرده!

 

(1) شهید صلاح پورمیدانی بعدا در عملیات کربلای5 به شهادت رسید.

 

منبع: مشرق

ارسال نظر

آخرین اخبار